آره این روزها، روزهایی که همش تکراریه، هر روز ساعت ۵:۳۰ بیدار میشم بعد ساعت ۶ با تاکسی به سمت ناحیه واسه صبحگاه، (صبحگاه ناحیه واسه خدمت) بعد ساعت ۸ هم میرم کانون تا ساعت۲ عصر، بعدش تا میرسم خونه میشه ۳ الی ۳:۳۰، بعد دوش و ناهار میرم شرکت تا ۱۱، میبینین چه روزگاری شده؟ اصلا فکرشو نمیکردم روزی بیاد که اینهمه وقتم پر بشه، تا جائی که حتی وقت نمیکنم قبض تلفن شرکت رو پرداخت کنم، به گفته ی بزرگترا هر سربالائی یه سراشیبی داره، (ببینیم چی میشه) بعضی مواقع به یاد سالهای پیش میفتم چه روزهایی بود، یاد مهدی، امین، مقدم، کمیلی، محمدعلی، امیر، حجت، بابک، گلستانه ها و همه ی دوستای خوبم بخیر
خاطرات
نوروز ۱۳۸۹

با سلام
این عید باستانی رو به تمام دوستام و ایرانیهای عزیز تبریک عرض میکنم، امیدوارم سال ۸۹ سالی پربار از لطف الهی واسشون باشه!